|
126 - گرفتارى پرنده اى در قفس !
در زمان حضرت سليمان (عليه السلام ) شخصى پرنده اى كه زيبا و خوش صدا بود به هزار
درهم خريد، آن را به منزل آورد و در ميان قفس گذاشت .
پس از مدتى ، پرنده اى (شبيه خودش ) پر پركنان به بالاى قفس آمد و صيحه كشيد و سپس
پريد و رفت .
پرنده در قفس ، از آن پس ، در خاموشى فرو رفت و ديگر صداى خوش و دلرباى خود را بلند
نكرد.
صاحب پرنده به حضور حضورت سليمان آمد و از پرنده اش شكايت كرد كه من آن را به هزار
درهم خريده ام ، بخاطر زيبايى اندام ، و صداى دلربايش ، ولى از ان وقتى كه پرنده اى
شبيه خودش به بالاى قفس آمد و صيحه زد و رفت ، اين پرنده ما خاموش شد و نغمه سرايى
نمى كند.
حضرت سليمان (كه زبان پرنده ها را مى دانست ) فرمود: برو آن پرنده را به اينجا
بياور تا ببينم علت خاموشى او چيست ؟
او رفت پرنده را نزد سليمان آورد، سليمان به پرنده گفت : صاحب تو بر تو حق دارد، به
خاطر شكل قشنگ و صداى خوش و نغمه دلنشين تو، تو را به هزار درهم خريده است ، چرا
خاموش هستى ؟!
پرنده گفت : به صاحبم بگو دل از من ببرد، و من تا در قفس هستم ، منقار به صدا نمى
گشايم ، تا نجات يابم و آزاد گردم .
سليمان گفت : براى چه ؟ مگر صاحب تو، هزار درهم براى تو نداده است ؟!
پرنده گفت : پرنده اى (از نوع ما پرندگان ) به بالاى قفس من آمد، و به من گفت :
صداى تو، تو را به قفس انداخت و مى دانى كه صداى من براى وطن و فرزندانم است ، و
همين دلبستگى به لانه و فرزند باعث شد كه صداى خوش من ، خواهان پيدا كند و مرا
بگيرند و در قفس بيندازند.
سليمان به صاحب پرنده گفت : اين پرنده را آزاد كن .
او گفت : من بخاطر صدايش ، هزار درهم پول داده ام .
سليمان هزار درهم را به او پرداخت كرد و او راضى شد، و پرنده را آزاد كردند.
اين پرنده از قفس پريد و در آسمان در حال پرواز مى گفت :
سبحان من صررنى و فى الهواء طيرنى ثم فى القفص صيرنى .
پاك و منزه است خداوندى كه صداى خوش به من داد، و پريدن در هوا را به من عنايت
فرموده سپس مرا در قفس گردانيد (بهر حال خدا را مى ستايم )
در اين داستان ، اشاره لطيفى است به اين مطلب كه اگر انسان خود را فانى بداند و مثل
آن پرنده در قفس ، از صيحه و صدا براى خانه و فرزند، دل ببرد اضطراب او به سكونت و
آرامش خاطر مبدل مى شود.
(425)
و از قفس اماره آزاد مى گردد، و اين است معنى پارسايى ، كه به گذشته افسوس نخورد و
به آنچه در آينده به او مى رسد شاد نگردد.
|